۱۴۰۳ اسفند ۱۱, شنبه

یاد مادر

مدّت زیادی از درگذشت مادرم سپری‌شده‌است ولی دائماً و مکرّراً، سختی‌هایی که در زندگی متحمّل‌شد را بیادمی‌آورم و از درون، فرومی‌پاشم.
😔
بغض، گلویم را می‌فشارد و اشک در چشمانم حلقه‌می‌زند. 
مادر، موجود عجیبی است. درواقع، هست و نیست خود را عاشقانه به‌پای فرزندش می‌ریزد و کوهی از مشکلات را با دل و جان، تحمّل می‌کند تا فرزندش سختی نبیند. 
😢
راستش، نمی‌توانم حتّی از رویدادهای خوشایند، لذّت‌ببرم زیرا فوراً مادرم را بیادمی‌آورم درحالی‌که او، سزاوار شادی بود ولی آنچه که مستحقّش بود را در زندگیِ پُراز درد و سختی‌اش، بدست‌نیاورد. 
😭

۱۴۰۳ اسفند ۴, شنبه

بی‌کران یا درهم‌تنیده؟

چطور ممکن است که در این بی‌کران هستی، در این بیلیون بیلیون بیلیون سیّاره و در این گستره‌ی ده‌ها میلیارد سال نوری، حیات هوشمند دیگری، بجز ما انسان‌های زمینی، وجودنداشته‌باشد؟
آخه، هرجور حساب‌بکنیم، حتّی براساس بدبینانه‌ترین حساب احتمالاً هم، به یک نتیجه‌ی قطعی می‌رسیم: حتماً موجودات هوشمند دیگری هم وجوددارند. 
نمی‌توانم بپذیرم که بخاطر بُعد مسافت، هرگز نخواهیم‌توانست با آنها ملاقات‌بکنیم.
بیشینه‌ی سرعت نور را بعنوان بیشینه‌ی سرعت برای هر متحرّکی، درنظرگرفته‌اند! و رسیدن به آن را، مرز تبدیل‌شدن به انرژی فرض‌کرده‌اند. 
هرچند به این روش نظریّه‌پردازی، باورندارم ولی در ژرفای ذهنم، ندایی می‌گوید: برای سفر به اقصی‌نقاط بی‌کران هستی، روشی فراتر از حرکت و طیّ مسیر، براساس دستگاه مختصّات سه‌بُعدی، باید وجودداشته‌باشد.
خمیدگی فضا-زمان هم، استوار بر این است که بُعد چهارم را، زمان درنظربگیریم. 
نه، نیازی به چنین فرضیّاتی نیست. حتماً، راه و روش ساده‌تر و امکانپذیری باید وجودداشته‌باشد. 
حتماً ، راهی هست، تقریباً، مطمئنّ هستم.
😔

همه رفتند!

هرازچندروزی، یک خبر ناگوار دیگری می‌آید. آری، یکنفر دیگری هم رفت.
😢
همه، رفتند. افراد کمی باقی‌مانده‌اند و من، تنها و تنهاتر شده‌ام. 
خیلی دلم‌می‌خواهد که منهم، بروم. بروم به آنجایی که آنها رفته‌اند. 
از صمیم قلبم، دلتنگشان هستم. 
آخه، نوبت من، چه‌وقت است؟ 
😔

۱۴۰۳ بهمن ۲۷, شنبه

بی‌فایده

فکرکنم که خیلی سخت باشه برای کسی‌که احساس‌می‌کنه: هیچ کارآیی مؤثّری برای جامعه و بویژه نزدیکانش، نداره.
😔
حال دل سالمندان عزیز، چطوری هست؟ 
😢

۱۴۰۳ آبان ۱۰, پنجشنبه

بند را آرام بکِش

آموخته‌ام: وقتی‌که با بند، سروکار دارم، با آرامش، کارم را انجام‌بدهم.
اگر بخواهم گره بزنم ویا این‌که بخواهم گره‌ای را باز بکنم، نباید عجله بکنم و باید با آرامش، آن کار را انجام‌بدهم. شتابزدگی، می‌تواند منجربه درهم گره خوردنِ آن بند، و حتّی قفل‌شدن کارم بشود.
بند کفش، بند شلوار ورزشی و هر بند دیگری، مشمول همین قاعده هستند. 
چه بندهای دیگری، در زندگیمان، وجوددارد؟ 
😉

۱۴۰۳ مرداد ۴, پنجشنبه

زبان انگلیسی

فقط کافی هست که بر زبان انگلیسی، مسلّط بشویم؛ آنگاه به دنیای بسیار بزرگی واردخواهیم‌شد.
حتّی می‌توانیم از تعداد بی‌شماری فیلم سینمایی، لذّت‌ببریم. 
🎞️📽️🎦🎥

۱۴۰۳ مرداد ۱, دوشنبه

آفتاب تُند

امروز، اوّل مردادماه ۱۴۰۳ و ساعت ۱۶ هست. مجبور بودم مدّتی در خیابان معالی‌آباد در شهر شیراز، پیاده‌روی بکنم.
واقعاً آفتاب سوزانی بود! توی عمرم، چنین تابش تُندی را تجربه‌نکرده‌بودم. 
حتّی در شهرهای جنوبی‌تر. 
چند سال است که میانگین دمای جهانی، پیوسته، درحال افزایش است. 
إخرش، چطور خواهدشد؟! 🥵🥵🥵