۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

يادگار 21/11/1383 بخش دوّم

- آدم به آدم

مي گن: كوه به كوه نمي رسه ولي آدم به آدم مي رسه. من ديروز به اين مسئله ايمان آوردم البتّه پريشب داشتم بهش فكرمي كردم! آخه من دلم نمي خواست بعضي افراد را هرگز ببينم امّا بخاطرِ سيستمِ حاكم بر اِدارمون ظاهراً برخي ملاقاتها اجتناب ناپذير است. شايد لازم باشه تا از مسئولانِ اداره خواهش كنم بنا به دلايلِ شخصي اجازه بدهند تا با بعضي مراكز، افرادِ ديگري هماهنگيهاي لازم را انجام دهند؛ ولي اين يك مسكنِ موقّت است. واقعاً چه بايدكرد؟

آخه اون شب من داشتم به مهره هايي كه درون يك كاسه قراردارند فكرمي كردم و مجسّم مي كردم كه آدمها مثلِ اين مهره ها هستند كه وقتي كاسه (دنيا) تكان مي خوره، ازهم جدا مي شوند ولي بهرحال بازهم در تكانهاي بعدي باهم روبرو مي شوند.

حالا كه نمي شه از برخورد جلوگيري كرد، بايد تدبيري براي كم كردنِ برخوردها و يا فرار از ملاقاتها انديشيد. خيلي عادّي و راحت.

هیچ نظری موجود نیست: