۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

يادگار 23/10/1383

- ديدي گفتم؟!

امروز سه تا از دوستام بدجوري سورپريزم كردند. هرگز توي عمرم اينجوري جا نخورده بودم. توي اداره (محلّ كارم) ناگهان متوجّه شدم كه خيلي سريع و محرمانه تدارك جشن تولّد براي من گرفته اند. درسته، اونا واقعاً اينكار را انجام دادند و كيك تولّد تهيه كرده بودند و آنچنان سريع و ناغافلانه من را درمقابل كار انجام شده قراردادند كه حتّي فرصت هرنوع فكركردن و نشان دادن عكس العملي از من گرفته شد. بهرحال جاتون خيلي خيلي سبز بود.

- از همون دست

از همون دستي كه دادي، از همون دست پس مي گيري. حقيقتش را بخواهي، من پارسال سعي كردم تا يكي از دوستان صميميم موفّق بشه براي يكي از اعضاءِ خانواده اش جشن تولّد بگيره. من باتمام وجود سعي كردم و از اعماق وجودم هم تا حالا و هميشه مسرور بودم و خواهم بود. دوستم هم خيلي كارش درست بود و يكسال براي جشن تولّدم يك كتاب فوق العادّه ارزشمند و گران خريد و سال ديگر هم دنيايي از دانش را به من هديه داد. اون را خيلي دوست داشتم و همواره سعي مي كردم تا هركاري بتونم براش انجام بدم. (هركاري) امّا امسال شرايط فرق كرده است و او به سرزمين ديگري، جايي كه به تاريكي لحظات فراموشي حقيقت هست، رفته و فكرنمي كنم هرگز نشاني از اون بيابم. اونو خيلي دوست داشتم و عزيز مي داشتم. امسال كه شرايط روحي خوبي نداشتم و فقدان آن يار عزيز، شرايط را برمن دشوار و دشوارتر كرده است، بايد چنين غافلگيرانه توي جشنِ تولّدِ خودم شركت داده شوم و مجبور شوم از تهِ دل بخندم. مَني كه مدّتي است خنده از تهِ دل را فراموش كرده بودم!

- گفته بودم در گشوده خواهدشد.

يادت هست كه گفته بودم:

گر خداوند زِ حكمت ببندد دري زِ رحمت گشايد درِ ديگري

حالا مي بيني خداي مهربون چطوري يك نقصان را جبران مي كنه؟ فكر نمي كني يكروزي هم همين دوستانم كه توي شرايط سخت روحي تونستند لحظاتي خنده هايي را از ته دل برروي گونه ام نقش بزنن، مورد عنايت پروردگار قراربگيرند؟ حقيقتش را بخواهي حالم از نظر روحي خيلي خراب بود ولي حالا كمي بهترم. خدايا بخاطر دوستان خوبي كه به من دادي ازت متشكرم.

هیچ نظری موجود نیست: