- امّيد
ديروز ظهر حال خوبي داشتم و احساس نزديكي بيشتري به خدا مي كردم. قرآن را برداشتم و يك رهنمود از حضرتش خواستم. باورتون نمي شه! آيه
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
نمي دونم كه يوسف گمگشته من چيه و يا كيه. فقط دلم مي خواد همون معصوميت كوچيكيهام باشه!
- معصوميت
اينكه بخواهيم بزرگ بشيم خيلي خوبه امّا براي هرچيزي بايد از راهش وارد بشيم. چي مي خوام بگم؟ خب، مي خوام بدونم اين چه كاري هست كه بعضي از اين آدمها (ببخشيد آدم نماها) انجام مي دهند؟ آخه ارزشش را داره؟ چرا مي آيند به قيمت از دست دادن معصوميت كودكي خودشون، ظاهراً بزرگ بشوند؟ نه من اين را دوست ندارم. آدم بزرگايي را دوست دارم كه معصوميت كوچكيشون را هميشه باخودشون نگه داشته اند.
- ورزش
مدّتي هست كه صبحها براي چند دقيقه اي ورزش سنگين انجام مي دم. پشت پاي راستم نزديك به پشت زانويم يك حلقه بزرگ سياه شده نقش بسته كه درد مي كنه امّا در زمان ورزش كردن مي سوزه. آخه مي دونيد: يكي از حركتهايي كه انجام مي دم، بارفيكس زدن اونهم به روش آويزان شدن از پا است!. يعني اينكه از پاهام آويزان مي شوم و شروع به خم و راست شدن مي كنم. در هر حركت بايد بدون كمك گرفتن از دستها، سرم را تا آنجا كه ممكن است به پاهام نزديك كنم. حركت مشكلي است امّا وقتيكه دارم به اصطلاح مي برم، سعي مي كنم به چيزها و كساني كه اذيتم كرده اند فكركنم تا انرژيي مثل قدرت انتقام درونم فوران كنه و بتونم بيشتر اين حركت دشوار را ادامه بدم!
- سبقت
يادتون هست كه گفته بودم كه بايد افراد را مجبور كنيم تا مسئوليت كارها و تصميماتِ خودشون را بپذيرند؟ خب حالا يك مثال مي زنم:
فرض كنيد كه داريد رانندگي مي كنيد و يك آدم بي مسئوليت و البتّه بي خيال با سرعت كم درست وسط خيابان و حتّي خطّ سمت چپ (خطّ سبقت) را گرفته و داره به اصطلاح تو عالم خودش حال مي كنه. هرچند ممكنه از بي خيالي اون عصباني بشيد امّا نبايد فراموش كنيد كه ما حقّ نداريم اون را تربيت كنيم، فقط بايد مسئوليت كارش را به خودش برگردونيم. چجوري؟ اينجوري:
باسرعتي برابر با سرعت خودش در سمت راستش قرار بگيريد؛ بگونه اي كه اوّلاً حدود نيم متر از اون جلوتر باشيد تا نتونه ناگهان جلوِ شما بپيچه و ثانياً در محلّ واقعي اون قراربگيريد يعني جايي كه متناسب با اين سرعتِ كم است. بنابراين يكجور راه بندان ايجادخواهدشد. همه پشت سرشما ناراحت خواهندبود امّا شما را مقصّر نمي دونند چونكه شما در خطّي درحال رانندگي هستيد كه متناسب با سرعت حركت شما است ولي اون آدم بي مسئوليت در خطّي قرارداره كه تناسبي با سرعتش نداره. حالا بوق زدنها و فحش و بد و بيراه گفتنها شروع مي شه. هيچكس هم نمي تونه اون آدم بي مسئوليت را دور بزنه و از سمت راستش فراركنه چونكه شما سمت راستش را بصورت كاملاً قانوني اشغال كرده ايد. زياد طول نمي كشه كه اين آدم بي خيال خودش را درمقابل اجتماع مسئول مي بينه. خلاصه براي مدّت كوتاهي هم كه شده آدم ميشه!
- درس عبرت
من سالها است كه اين شيوه را در بخشهاي مختلف زندگيم انجام داده ام. حتّي بعضي وقتها، سالها صبركرده ام! آره واقعاً اينطوريه. تا اونجا كه تونستم اين كار را انجام داده ام. الحمدلالله هم هميشه موفّق بوده ام حتّي زمانيكه كه كاري از دستم برنيامده است و به خدا واگذاركرده ام. چندتاي آخري بااينكه چندسال بطول انجاميد امّا بگونه اي بود كه خودم هم دلم بدجوري براي دوتاشون سوخت ولي نتيجه اعمال خودشون بود. دوتاي ديگشونم كه به خدا واگذاركرده بودم، بعد از سالها آسيبهاي زيادي ديدند ولي دلم برايشون نسوخت.
- خاطره
چندبار سعي كردم كه ازدل و جان اطّلاعاتم را به چندنفر انتقال بدم و به اصطلاح بهشون آموزش بدم. يكيشون وقتي كه خوب يادگرفت، خيانت كرد و بدجوري حالم را گرفت. من به خدا واگذاركردم و از اون موقعيت كوچ كردم. سالها سپري شد و عجيب اينجا بود كه من روز به روز در اون حرفه به خواست ايزد منّان بيشتر از پيش ترقّي كردم. يكروزي باخبرشدم كه طرف، همينطور داره درجا مي زنه تازه مي دونستم كه بعد از رفتن من، بازهم تو خيانت گوي سبقت را از خودش ربوده بود! يكروزي هم اومد و از من حلّيت طلبيد و منِ احمق هم حلاش كردم امّا ديگه هيچوقت اين اشتباه را نمي كنم. يعدها يكي ديگه هم همين كار را كرد. بازهم به خدا واگذاركردم و ترقّيم بيشترشد. حالا اون بدون اينكه بدونه يك آدم بي آبرو نزد مردم است و ميشه گفت كه زندگي موفّقي براي آينده اش نمي تونم تصوّر كنم. نفر سوّمي دركار بود كه حالا شاهد ازهم پاشيدن زندگيش هستم امّا خودش فكرنمي كنه كه كسي خبرداشته باشه. آره عزيزان كارخدا اينجوري هست. مي گن:
چوب خدا صدا نداره اگه بزنه دوا نداره
- دوست داشتن
اگه كسي را واقعاً دوست داشته باشيم، مثل خودش مريض ميشيم. وقتي سرما مي خوره ما هم سرما مي خوريم و وقتي جاييش آسيب مي بينه ماهم تقريباً همونجاي بدنمون دردناك ميشه. بخدا من اين را با چشمهاي خودم ديده ام. امّا نكته عجيبتر اينجا است كه اگر اين دوست داشتن يكجانبه هم باشه، درصورتيكه خيلي شديد باشه و از صميم قلب هم باشه، بازهم همين حالت رخ مي ده.
امّا يادتون باشه كه براي كسي بميريد كه دستكم براتون تب كنه مگرنه حكايتِ همون خره پيش مي آيد كه توي يادگارِ
- يك تجربه مهمّ
به هركسي همون اندازه كه استحقاقش را داره احترام بگذاريد؛ حتّي اگر به اين نكته ايمان داشته باشيد كه اون فرد لياقت ذاتيش بمراتب بيشتر از آن چيزي است كه داره از خودش بروز ميده. آخه عزيز من، كسي كه براي خودش احترام واقعي قائل نمي شه، حرمت من و تو را نگه مي داره؟ مسلّماً نه. يكروزي كه خرش از پل گذشت، ديگه حتّي تَره هم برامون خرد نخواهدكرد. البتّه بحثِ مسائل وجداني و اينجور چيزها جاي خودش را داره و نبايد بگذاريم تحت تأثير مسائل احساسي قرابگيريم خصوصاً اينكه مي دونيم كه اون هم بهرحال وجدان داره و احساساتش مي تونه روي ما اثر بگذاره امّا يادمون باشه كه اون براي خودش احترام واقعي قائل نبوده و به همين دليل هم آنچيزي كه شايستگي اش را داشته است، به مرحله ظهور نگذاشته است و با بي اِرادگي دنبال مسائل ساده و خوشگذرانيها رفته است بنابراين يك روزي هم من و تو را مثل همون شايستگيهاي واقعيش بدورخواهدانداخت و دنبال بقيه خوشگذرانيهاش خواهدرفت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر