۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

يادگار 8/5/1383

- ترس

ديشب رفتيم به پاركي بنام شادي شهر شاهد. از اسباب بازيهاش خيلي استفاده كردم. ولي يك نكته برام عجيب بود: نمي دونم چرا حتّي بازيهاي پرسرعتش مثل سورتمه و يا پرارتفاعش مثل رِنجر و چرخ و فلك و آبشار، كمترين احساس ترسي درمن بوجودنمي آورد! لذّتي هم نمي بردم! بشكلي كه همراهيانم پرسيدند چرا تا اين حدّ با گذشته تفاوت كرده اي. آخه من درزمانيكه همه داشتند جيغ و فرياد سرمي دادند و يا اينكه ازشدّت نيروي گريز از مركز به كف واگنها ميخكوب شده بودند، خيلي عادّي بودم و حرف مي زدم و تنها چيزي كه كمي برام متفاوت شده بود همان نيروي گريز از مركز بود. نمي دونم چرا ولي ترسي از سرعت و ارتفاع نداشتم.

- دنياي ما

توي همونجا كه بوديم، مدّتي توي خودم رفتم و به موجهاي درياچه مصنوعي و قايقها توجّهم جلب شد. احساس كردم اينجا دنياي ما نيست و فقط يكجور سرآب است. شب هنگام هم كه توجّهم به ستارگان جلب شد، احساس كردم قفسهايي روي قفسمان هست. ما متعلّق به اين دنيا نيستيم و توي زنداني و در زنداني تودرتو، حبس شده ايم. يك چيزي شبيه فيلم ماتريكس.

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

من باتمام وجود زندان را احساس مي كنم. ديشب تنها خوشحاليم اين بود كه باصرف چندده هزارتومان تونسته بودم همراهانم را خوشحال نگه دارم.

- يادآوري

فكركنم بعضي از وقايع اخير براي اين باشه كه من بيادبيارم كه توي حدوداً 21 سالگي چه چيزي را فراموش كرده ام و به اصطلاح جاي گذاشته ام! امّا يك چيز ديگه اينكه فكرمي كنم هركدوم از آدمهايي كه بنحوي فكرمن را به خودشون مشغول كرده اند -حالا حتّي بخاطر رفتار مناسبشون و يا براساس كردان ناشايستشون- يكجوري به دوران كوچي من مربوط مي شوند و يكسري چيزهايي را مي خواهند به من خاطرنشان كنند، شما چنين تصوّري نداريد؟

هیچ نظری موجود نیست: