- پيري
همونطور كه از عكسها مشخّص است، وقتيكه من بدنيا آمدم، مرحومِ پدرم جوان نبود؛ ولي يك چيز خيلي برام عجيب است: وقتيكه من
- مواظب باش
خيلي احتياط كن. اين روزها ناجوانمرديها و رياكاريها خيلي بيشتر از قديم شده است. چه بسيارند آقاياني كه براي پيشبردِ اهدافشان دست به تظاهر و نيرنگ مي زنند و كم نيستند خانمهايي كه از شيوه هاي جديد دلبري در سطوحِ مختلف براي كسبِ كوچكترين منافعشان بهره مي برند. چه آن كسي كه شروع به لاف آمدن مي كند و چه آن كسي كه ترفندهاي عجيب و غريب دلبري و آرايشي را بكارمي گيرد، هردو مي توانند آنچنان تو را سرگرم كنند كه مدّتها در دامِ آنها اسير باشي و خبردارنشوي. از تو بهره ها ببرند و تنها زماني آگاه شوي كه ديگر براي كسبِ منافعشان، مهره بدردبِخوري نباشي. بنظرِ من بهترين اتّفاقي كه مي تونه بي افته اينه كه: اين هردو گروه به جانِ هم بيافتند. فقط كافيه كه بينشون قرارنگيري. اونوقت اوّلي لاف مياد و خودش را بيش از آن چيزي كه هست معرّفي مي كنه و دوّمي كه فكرنمي كنه كه اوّلي يك طبلِ توخالي هست، شروع به مكر و دلبري مي كنه و سعي مي كنه كه امكاناتِ نداشته اوّلي را به چنگ بياره؛ تو اين بين حتّي اَرزشش را نداره كه بخواهي نگاهشون كني و بهشون بخندي چونكه حتّي توجّه به اين عناصرِ خفّت هم براي تو نوعِ ديگري از نابودي است. بقولِ شيرازيها: صاحب ديون (صاحب ديوان)، خَرِت را برون؛ چكارداري به نرخِ نون؟
- بخشِ پاياني
داستاني را كه شروع كرده بودم، درحالِ خاتمه است. درواقع درحالِ نوشتنِ بخشِ پاياني اش هستم. دستكم فكرمي كنم كه قسمتِ ششم بايد بخشِ پاياني اش باشد. فقط نمي دونم چرا هروقت مي خواهم بنشينم و قسمتِ نهايي اون را بنويسم، كلّي كار پيشِ پام مياد؟ نمي دونم چه حكمتي دركار است امّا عزمم را جزم كرده ام كه انشاءَ الله تمامش كنم يا اينكه حدّاقل قسمتِ شِشمَش را بنويسم. يك كمي اش را هم نوشته ام. صحنه باشكوهي را بايد تدوين و تقرير كنم. برام دعا كن تا توي اين امتحانِ آخري هم سربلند بيرون بيام.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر