- پايان
بحمدالله ديشب يا بهتر بگم، نزديكيهاي صبح موفّق شدم تا بخشِ ششم از داستانِ باغبان را به پايان برسونم ولي هنگاميكه داشتم داستان را مي نوشتم، در بعضي قسمتهاش، حالتِ عجيبي بهم دست ميداد؛ گويي خودم در آن موقعيتها قرارگرفته باشم. يكي چندجايش هم بدنم شروع به لرزيدن كرد. نمي دونم چرا؟ امّا چيزي كه برام خيلي عجيبه اين است: من كه خالقِ اين اثر هستم، چرا خودم تا اين حدّ از آن تأثير مي پذيرم؟ درهرصورت با پايانِ اين داستان، احساس مي كنم ديگه اون بارِ سنگين روي دوشم زيادي نمي كنه. اين روزها خيلي نگرانِ اون بودم و همش فكرمي كردم كه شايد ديگر هيچوقت نتوانم آنرا ادامه بدهم و يا اينكه به پايان برسانم. نمي دونم چرا!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر