۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

يادگار 17/11/1383

- اتّحاد

حكايت مي كنند كه در ولايتي مشرف به دريا، اهالي با صيد و ماهيگيري روزگارمي گذراندند. روزي در نزديكي ساحل، دستي با 5 انگشت از آب بيرون مي آيد و براي مدّت زيادي بيرون از آب مي ماند. اهالي ابتدا تصوّر مي كنند كه كسي غرق شده است و كمك مي خواهد. امّا هروقت به آن نزديك مي شدند، آن دست در آب فرومي رفت. ديري نپاييد كه موجبات ترس و وحشت ساكنين فراهم شد تا آنجا كه حتّي براي صيدِ ماهي نيز روانه دريا نمي شدند. حاكم نيز براي پايانِ جريان، دستورداد تا بسوي دست، تيراندازي كنند. امّا هيچ تيري برآن اثرنداشت. خلاصه جايزه ارزشمندي براي هركس كه بتواند آن دست را ازبين ببرد، تعيين كرد و دستورداد تا در تمام آباديها و ولاياتِ اطراف جاربزنند.

مدّتها سپري شد و كسي نيامد. روزي درويشي از آن ولايت مي گذشت و چشمش به آن دست افتاد. پس از آنكه داستانِ را فهمد، ادّعاكرد كه مي تواند مسئله را حلّ كند. جمعيتِ كثري بدورِ او گرد آمدند تا با چشمِ خود امّا ناباورانه ببينند كه چگونه باعثِ رفتنِ دست مي شود.

او در ساحل و درمقابلِ دست ايستاد و دست خودش را بالا برد درحاليكه تمام انگشتانش را جمع كرده بود و تنها دو انگشتش را به نمايش گذاشته بود. آن دست كه هر پنج انگشتش را نمايش داده بود، به زير آب مي رود ولي دوباره با همان پنج انگشت به سطحِ آب بازمي گردد.

اينبار نيز دوباره درويشِ پير دستش را به نشانه تأكيدِ مجدد با همان دو انگشت تكان مي دهد. دست نيز به زيرِ آب مي رود ولي اينبار تنها با دو انگشت بالا مي آيد. چند تكان به نشانه تأييد مي خورد و به زيرِ آب فرومي رود و هرگز بالا نمي آيد.

حاكم، درويش را احضار مي كند و حكمتِ كار را مي پرسد. درويش نيز مي گويد كه: من دانستم كه نظرِ دست اين است كه هرگاه در دنيا تنها پنج نفر متّحد شوند، مي توانند تمامِ دنيا را فتح نمايند. امّا من به او گفتم كه نه، اين درست نيست بلكه تنها كافي است كه دو نفر پشت به پشتِ هم دهند و واقعاً متّحدشوند تا بر دنيايي پيروز گردند. او ابتدا مخالفت كرد امّا بعد حرف من را از ادّعاي خودش صحيحتر يافت بنابراين رفت و ديگر هرگز نخواهدآمد.

- شريك

من نمي دونم كه آن شريك راستينِ من چه كسي خواهدبود ولي در اين مدّتي كه از عمرم مي گذرد و پستي و بلنديهاي بسياري را تجربه كرده ام و خيانتها و ناراستيها و ادّعاهاي دروغينِ زيادي را ديده ام. ديگر خسته شده ام پس هرچه خدا خواهد، آن شود. آن يافت مي نشودم روزي پيدا خواهدشد.

- جامِ جم

سالها دل طلبِ جامِ جم از ما مي كرد آنچه خود داشت زِ بيگانه تمنّا مي كرد.

- خدا

خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم كه تو در عرشِ كبرياي خود نداري. من همچون تويي دارم و تو همچون خود نداري.

- پيشنهاد

دوباره بازهم به من پيشنهادِ ايجادِ شركت شد. اينبار خيلي مصرّانه تر از هميشه. اينبار چه بايد بكنم؟

هیچ نظری موجود نیست: