- حكمت
نمي دونم اسمِ اينو چي بايد بگذارم ولي خب من ديشب تصميم گرفته بودم تا آخرين ارتباطم را بايكي از دوستان قديميم كه رفته رفته كم رنگ و كم رنگتر شده بود قطع كنم. مي دونيد، تنها ارتباط ما شايد فقط يكنوع دعا و خيرات صبحگاهي بود كه من براي او بجا مي آوردم و درحقيقت هيچ چيز ديگه بين ما باقي نمانده بود! امّا نمي دونم كه چرا توي آخرين لحظه شيوه استخاره را برگزيدم و نمي دونم چه حكمتي توش بود كه ترك همين ارتباط يكطرفه بسيار رقيق، با آياتي كوبنده و قهرآميز، نكوهش شد؟ مي دونم كه هيچكارِ خدا بي حكمت نيست. ما كه مخلصش هستيم و حدس مي زنم كه شايد حكمت اين جريان همانا اين باشه كه چيزهاي بيشتري را بياموزم و درس عبرت ديگري بگيرم و هنگاميكه تصميم قاطع نهايي را گرفتم، هرگز دچار عذاب وجدان نشم! شما چطور فكرمي كنيد؟
- حكايت
شايد تعجّب كنيد اگر بدونيد كه من توي سنّ نزديك به 36 سالگي دارم مي رم دانشگاه اونم بعد از داشتن نزديك به 11 سال سابقه كار مؤثّر! حقيقتش را بخواهيد من چندبار به دانشگاههاي مختلف راه يافتم (حتّي معتبرترين دانشگاههاي ايران) امّا هردفعه بعلّتي از ادامه تحصيل انصراف دادم. اينبار هم يك دوست خيلي صميميم مدارك كنكور دانشگاه آزاد را بجايم تهيه و تكميل كرد و من را درمقابل كارِانجام شده قرارداد و فرستاد سرِ جلسه كنكور. نمي دونم چه حكمتي دركار بود كه بلطف خدا اَلكي اَلكي توي دوتّا دانشگاه (جهرم و ارسنجان) قبول شدم و ارسنجان را براي ادامه تحصيل برگزيدم. ولي پوستم كنده شد چون تقريباً هر روز بايستي مرخّصي ساعتي مي گرفتم و دوساعت رانندگي توي برّ و بيابان مي كردم و توي كلاس حاضر مي شدم و دست آخر، شب هنگام با خستگي فراوان دوباره دو ساعت رانندگي مي كردم و بعد از رسيدن به شيراز تازه به كارهاي باقيمونده ام و حالا ديگه درسهاي نخوانده ام مي رسيدم. خستگي و درد امانم را بريده بود. امّا ايمان و اميد و خصوصاً شرم از هديه دوستم اجازه نمي داد كه اينبار به اين راحتيها از تحصيل انصراف بدم. خدا هم موهبّتهاي زيادي به من نشان داد مثلاً:
نزديك به 61 كيلومتر از راه خيلي خيلي بد بود امّا توي اين مدّت شاهد بودم كه راهسازيها، متناوباً درحال تصحيح و تعمير جادّه بودند. ديگه اينكه همين امسال 5 رشته تحصيلي ديگه به دانشگاه در سطح كارشناسي اضافه شد و حتّي روانشناسي باليني صنعتي در جنوب كشور بصورت منحصربفرد در اين دانشگاه ارائه مي شود! چه خواسته رشته ما كه حالا در مقطع كارشناسي نيز ارائه مي شود. (من كارداني كامپيوتر هستم.) اين درحالي است كه حتّي دانشگاه مرودشت كه به مركز استان نزديكتر است و در شهري كه واجد مدنيت بيشتري است قراردارد، در اين سطح چنين رشته هايي را ندارد!
دستِ آخر فهميدم حكمتي دركار است كه من بايستي تقريباً همه روزه نزديك به يك ششم وقتم را بتنهايي بگذرانم و درمورد مسائل مختلف انديشه كنم. درسته؛ توي اين 4 ساعت رانندگي، همه اش درحال تفكر و انديشه و مرور گذشته و تدبير آينده ام هستم. خيلي فكرها بسرم مي رسد. درسته كه فشار فوق تصوّري را تحمّل مي كنم امّا وقتي به اين نتيجه رسيدم كه براي نيل به هدفي، خالق مهربانم خواسته كه من چنين رنجي را تحمّل كنم، خيلي خيلي بهتر تونستم اين شرايطِ سخت را تحمّل كنم. بعداً بيشتر توضيح مي دم چون فكرمي كنم براي زيركان، نكات جالبي وجودداشته باشه كه تقديم خواهم كرد.
- تولّد
من ساعت 10 صبح روز دوشنبه مورّخ 24/10/1348 چشم به اين دنيا گشودم و چند روز ديگه در چنين شرايط روحيي، سالروز تولّدم است. نمي دونم؛ ولي فكرمي كنم كه قراراست دوباره متولّد بشم. البتّه قرارنيست كه هيچنوع مراسمي وجودداشته باشد! امّا يك حسّ غريب بهم ميگه اين سالروز يكجورِ ديگه خواهدبود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر