۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

يادگار 7/5/1383

- يك اتّفاق:

ديروز يكي از آشناهاي كوچولويم براي مشورت اومد پيش من. اون شيفته استاد فيزيكش شده بود ولي اكثر نزديكانش با ازدواج با اين مرد، مخالف بودند. شايد هم مرد بسيار خوبي بود امّا او حدوداً 33 ساله بود ولي خيلي سيگار مي كشيد. ازطرف ديگه دخترخانم هم حدوداً 21 ساله بود. نمي دونستم چي بايد بگم، آخه برام خيلي عجيب بود چونكه حدوداً دوسال پيش نيز چنين اتّفاقي براي يكي ديگه از آشناهام افتاده بود. آره اونم بنحوي شيفته استادش شده بود كه البتّه دسترسي به اون استاد، بعلّت سفرهاش كمي دشوارتر بود! كاشكي مي شد فهميد كه دست تقدير مي خواهد چه چيزي را به من يكي بفهمونه. نكته قابل توجّه اينجا بود كه مورد اخير هرچند مشابهت زيادي با مورد پيشين داشت امّا تفاوتش در اين بود كه تمام موارد و حالات نسبت به مورد قبلي شديدتر بود! بگونه اي كه وقتي اجباراً براي اظهارنظر نوبت به من رسيد، فكرنمي كردم كه گفتن هيچ نكته اي، اثرگذار باشد چون اون كوچولو بدجوري احساساتي شده بود! با خودم فكركردم كه شايد بهترباشه بيشتر شنونده باشم و توجّهش را به خودشناسي بيشتر معطوف سازم. تصوّر من اين است كه ضعف اون كوچولو در عدم شناخت خودش بود و به همين دليل در يك سردرگمي گرفتارشده بود.

راستي چرا ما آدمها خيلي دير اقدام به شناخت خود مي كنيم؟ شايد هم هرگز زحمتش را به خودمون نمي ديم! بهرحال خيلي دلم مي خواهد بدونم كه چرا بايد اين اتّفاق دوباره براي من مي افتاد!

- نماز:

چند شب پيش كه از ناجوانمردي ايام و برخي دوستان بدجوري دلم شكسته بود، هنگام نماز صبح يك حالت عجيب بهم دست داد. ناگهان احساس كردم كه عين يك بچه كوچك به پايين پاهاي يك مرد بسيار بلند اندام آويزان شده ام. اون خدا بود!. قبايش كه خيلي خيلي نرم بود تقريباً تا پايين پاهاش ادامه داشت. من اون قبا را گرفته بودم و به پاهاش فشارمي آوردم و گريه اي كودكانه سرداده بودم و به اون خيلي ساده و از سرِ يك رنگي حرف مي زدم. مي گفتم برام مهم نيست بايد چگونه پهلوت بايستم فقط مي دونم كه تو بايد كمكم كني و امّيدم فقط تويي.

حال و روزم غيرقابل توصيف بود ولي عجب كيفي داشت. آخه خواب نبودم امّا درحين نمازخواندن داشتم خواب مي ديدم!.

- خرافات:

ديشب بصورت كاملاً اتّفاقي يك برنامه تلويزيوني درمورد اَشكال آسماني ديدم. جالب بود. مي گفت ستاره هايي كه شكل سماوي عقرب را تشكيل داده اند اصلاً نزديك به هم نيستند ولي چون ما نمي تونيم قاصله شان را تشخيص بديم تصوّر مي كنيم كه نزديك به هم هستند درحاليكه شايد هزاران هزار سال نوري ازهم دورباشند. بعدشم گفت اينكه مي گوين قمر درعقرب است خنده دارتر است چونكه دراين زاويه ديد ما، يعني كره زمين، كره ماه كه خيلي به ما نزديك است در شكل سماوي عقرب ديده مي شود كه ستارگانش بسياربسيار دورتر از ماه به ما هستند. توي اون برنامه گفت كه در چنين زمانيكه كه ممكن است اتّفاقات بدي براي يكنفر بيافتد، ممكن است اتّفاقات خيلي خوبي براي فرد ديگري بيافتد و اصلاً بدشانسي فرد اوّل مربوط به زمان قمر در عقرب بودن نيست.

خودمونيمها، خداوكيلي ما چقدر خودمون را دست خرافات سپرده ايم. فقط به بخش طالع بيني روزنامه ها كه البتّه از سرِ تفنن نوشته شده است نگاه كنيد، اونوقت مي تونيد بفهميد كه چقدر خودمون را مسخره كرده ايم و اصلاً شعور و فهممان چقدر بوده است!

- سست عنصري

از بچّگي از دست دوستانم مي ناليدم. بيشترِ اونها هيچوقت تا آخر پاي حرفشون نمي ايستادند و بهرحال دير يا زود زيرِ قولشون مي زدند و دنبال يك كارديگه مي رفتند. ولي غالب اوقات من يكي روي حرفم بودم و ادامه مي دادم. حالا بعضيهاشون من را موفّقتر از خودشون بحساب مي آورند. اونها چه اشتباهي مي كردند؟

ببينيد: از اين شاخه به اون شاخه پريدن فقط تلف كردن وقتِ گرانبها است. بنظر من آدمهايي كه نتونند برجوانب يك موضوع حتّي آن چيزي كه ادعايش مي كنند و يا حتّي توي يك محفل دوستانه متعهدش مي شوند را واقف بشوند، اون را راحتتر بكناري مي گذارند و به دنبال يك چيز ديگه مي روند. اينها نه تنها به اين موضوع اينطوري نگاه نمي كنند بلكه اصلاً متوجّه نيستند كه عنصر وجود خودشون را به بازي گرفته اند. اونها سست عنصرند. بقول بعضيها از اين سست عناصر دلم گرفت! من كه فكر مي كنم اگه كسي به سست عنصري ادامه بده دچار غرور نابجا ميشه و تصوّرش از موفّقيتهاي خودش تا اونجا اشتباه ميشه كه موفّقيتهاي مقطعي خودش را نشانه توانايي بالاي خودش مي دونه و يادش ميره كه عنصر وجودش چقدر تحليل رفته است. درست مثل بز! آخه بزها ازيكطرف به توانايي خودشون براي كسب علوفه يا هرچيز خوردني مي نازند وازطرف ديگه وقتي مي تونند خوب شاخ بزنند و با كلّه به كسي يا حريفي ضربه بزنند يك غرور نابجاتري بهشون دست مي ده. بقيه زندگيشون هم خب مثل بقيه بزها است. اونها بز هستند ديگه. ولي چرا خيلي از آدمها بز مي شوند؟!

- چاه و بينا

مي گن:

اگر بيني كه نا بينا و چاه است اگر خاموش بنشيني گناه است

حالا من مي خوام بدونم كه اگر ببينيم يك آدم بينا داره با پاي خودش مي ره توي چاه، بايد چكاركنيم. فكركنم حديث:

آنكس كه بداند كه نداند و نخواهد كه بداند بگذار در اين جهل مركب تا ابدالدّهر بماند كه بماند كه بماند

هیچ نظری موجود نیست: