۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

يادگار 1/11/1383

- امّيد و آه

شنيديم كه مي گن:

آهِ دلِ سوخته اثرها دارد.

امّا آيا شده كه درست بهش بينديشيم؟ اين عدالت باري تعالي است كه اجازه پايمال شدنِ حقّ را ندهد و هنگامي كه آهي از ته دلِ يك مؤمن برخيزد، معنيي جز اين ندارد كه بنوعي دچار بي عدالتي و تضييع حقّ شده است. خداوند براي چنين حالاتي كه ريشه در نهاد پاك آدمي دارد و پناهي جز ذات مقدّسش ندارد، ارزش فوق العادّه اي قائل است. من مي دونم و به اين نكته ايمان دارم كه آهِ دلِ سوخته، خانمان برانداز است و چنانچه آه از دلِ مظلومي بلندشود، براساس سنّت لايتغيرِ الهي، مادر كائنات، اسباب جبران را صدچندان تدارك مي بيند. امّا آيا مي توان به اين موضوع ايمان داشت ولي از حالتِ متقابلِ آن يعني امّيد غافل ماند؟ مسلّماً با همان استدلال، نقطه مقابلش يعني امّيد و رجاء نيز داراي ارزش زيادي نزد خدا خواهدبود. اگر از درون و بدور از هرنوع پوشش دنيوي به او ايمان داشته باشيم و امّيد واقعيمان به او باشد، حتماً پاسخ متناسب خواهيم گرفت.

- ديده

باباطاهر، اين عارف فرزانه مي گه:

زِ دست ديده و دل هردو فرياد كه هرچه ديده بينه دل كنه ياد

بسازم خنجري نيشش زِ فولاد زنم برديده تا دل گردد آزاد

اون با ديده بصيرت ديده و با زبان حكمت ما را پندداده است. براستي اگر بعضي چيزها را نبينيم، طالبش نمي شويم خصوصاً بعضي مسائل ارتباطي و عاشقانه و .... در برخي مجالس كه بحث از چه كنم چه كنمهاي جوانان پيش مي آيد، به اين نكته اشاره مي كنم كه چرا از همان اوّل خودتان را در مقام مشاهده و توجّه بيش از حدّ قرارداديد تا اينگونه درگير چنين احساسات سركشي شويد كه براي مهارش به هردري بزنيد و چاره اي نيابي؟ امّا يادمون باشه كه نبايد ديده هايمان را ببنديم. آنچه كه بد است، نگاه بي هدف است ولي ديده بصيرت، يكي از بزرگترين موهبتهاي خداوند است.

- تجربه مرگ

دوروزِ پيش نزديك بود كه جان به جانان تقديم كنم. حدود ساعت 5:28 صبح، توي جادّه ناگهان ماشينم شروع به گردش بسوي سخره ها و دامنه كوه كرد. سعي كردم كنترلش كنم امّا شروع به چرخيدن دور خودش كرد. چرخشهايي با سرعت؛ بگونه اي كه از جادّه به بيرون پرتاب شدم و درآخرين لحظات كه منتظرِ برخورد شديد با سنگهاي كوه از ناحيه راست خودرو بودم و مرگ را نزديك مي ديدم، توي اون تنهايي و ظلماتِ شب، فريادزدم يا الله. ناگهان خودرو از حركت ايستاد و خاموش شد. درست بموازات جادّه اصلي ولي درحالتي كه خودرو نزديك به 45 درجه بسمت راست خوابيده بود كه آنهم ناشي از شيبِ شانه جادّه بود. وقتيكه دوباره خودرو را راه انداختم و به جادّه برگشتم، نمي دونستم دارم بسمت مرودشت مي روم و يا بسمت ارسنجان؛ فقط سعي كردم با مشاهده تابلوها و آباديها، مسيرم را تشخيص دهم. خدا خيلي بهم رحم كرد.

- يا الله

يكبار ديگه هم باتمام وجود فرياد زده بودم ياالله. اونبارهم مثل ايندفعه اتّفاق خارق العادّه اي رخ داد بگونه اي كه مسيري بسيار طولاني و مراحل پياپي انجام اموري تنها در 15 دقيقه طي شده و آبرويم نرفت. اين چه سحري است كه در اين جمله مقدّس وجوددارد؟ يا الله.

- نماز

حدود ساعت 5:45 مي خواستم نماز بخونم امّا همه جا خيس بود و فرشي براي نمازگذاشتن نداشتم. يك خودرو آمد نزديكم و مردي از آن بيرون آمد. ازدور برايم دست تكان داد و سلام كرد. جايي براي نماز پيدا كرد و فرشي انداخت. تعارف كرد تا ابتدا من نماز بخوانم امّا متقاعدش كردم كه من بعد از او و احتمالاً مادر پيرش نمازخواهم خواند. آنها نمازشان را با خلوص خواندند و مرا با فرش و جانماز و مهر تنها گذاشتند. نماز خواندم و فرش را جمع كردم و هنگامي كه به پيرزن رساندم، او به من آبنبات داد. بعد از اون حادثه جادّه، بدجوري به شيريني نيازداشتم. خب، اسم اين رويدادهاي پشتِ سرِ هم را چي بايد بگذارم؟

هیچ نظری موجود نیست: