- برزخ
هيچ مي دوني كه اين دنيا، همون عالم برزخِ تو نيز هست؟ اگر خوب دقّت كني، رويدادها متوالياً امّا با شخصيتهاي جديد و حتّي موقعيتهاي جديد تكرارمي شوند تا تو بارديگر امتحان شوي. درواقع همه اين رويدادها، يكي هستند و تازمانيكه راهِ درست را نيابي و ثابت نكني كه پايبند به عقيده اي راسخ و صحيح هستي، تكرارمي شوند. خوب دقّت كن: كي گفته كه آدم توي عالم برزخ، در برزخ اعمال خودش، به يك شكلِ ثابت قرارمي گيره؟ اين درسته كه در برزخ اعمال خودمون مكرّراً حالت چه كنم-چه كنم بهمون دست مي ده امّا بايد بگونه اي باشه كه تكرار موقعيت در حالت جديدي صورت بپذيره.
- شكافِ زمان
قبلاً كمي درمورد شكاف زمان توضيح دادم. گفتم كه مي توني به يك بازي هزارتو كه ناگهان قوانين طي مسير توسّط كسي لغو شود و ناگهان از ديواره ها عبوركند، تشبيهش كني. حقيقت امر اين است كه هرچه انسان به شفّافيت نزديك و نزديكتر بشه، بهتر درك مي كنه كه اين ديواره ها همون قوانين ساخته دستِ بشر است و مي تونه براساس قوانين متعالي تري همچون قوانين اصلي حاكم بركائنات، اقدام كنه. درست مثل دوتا دستگاه تلويزيون. همان موقع كه تلويزيونِ سياه و سفيد، تصوير سياه و سفيد نشون مي ده، تلويزيون رنگي درست براساس همون امواج راديويي كه اون تلويزيون سياه و سفيد دريافت مي كنه، تصاوير را بصورت رنگي نشان مي دهد. مي بيني: درست توي همون شرايط دوتا رويه اعمال شد. خب حالا بايد تو هم بتوني مثل تلويزيون رنگي يكسري مؤلّفه هاي بيشتري را تشخيص بدي. رازش توي تسلّط بر شرايط و درك دقيقتر قوانين پوشالي حاكم بر رويه هاي موجود است. درواقع بايد بيشتر از پيش درك كني كه همه چيز درون تو است و اين تو هستي كه به قوانين موجود روح مي دي و يا اينكه خودت را دست همون قوانين غلط مي دي كه درواقع زندان عالم برزخت هست و بايد از اون رها بشي. عشق واقعي، موهبتي است كه مي تونه راه درست را نشونت بده. عشق واقعي بمراتب برتر از آنچيزي است كه اين روزها سرِ زبانهاي انسانهاي بي مسئوليت افتاده است. عشق واقعي ناشي از ايمان است. ايمان نسبت به همه چيز. خودت را فريب نده. عشق زميني و خدايي، يكجور دسته بندي قراردادي است. عشق بايد جامعتر از هر دسته بندي باشه. اونوقت هست كه همون عشقهاي سرِ زباني هم كه اين روزها خيليها براي همديگه تيكه پاره مي كنند، سمت و سو پيدا مي كنه. روابط و خويشاونديهاي واقعي برقرارمي شه. ارتباطات واقعي خودشون را بهت نشون مي دن. خِضرهاي زمانه را مي بيني. آن يافت مي نشودها را مي شناسي. بين افراد عادّي مي گردي امّا افرادي كه توانايي بالقوّه اين معجزه را دارند را ميابي. حتّي اگر اونها توانائيهايشان را به زمين گذاشته باشند و فريب ظواهر و قوانين ظاهري را خورده باشند را هم مي بيني. ممكنه باهاشون ارتباطي هم برقراركني. افرادي كه زودتر از تو اين مسير را كشف كرده اند را هم درست بين آدمهاي معمولي مي بيني و ممكن است دنبالشان هم بروي. ممكنه ديگه مثل موسي (ع) كه فرصتِ با خضر (ع) بودن را ازدست داد، نشي و حواست به همه جا باشه. يك كلام ايمان به همه چيز و خودت پيدا كني. اين همون گذر از ديواره هاي هزارتوي بازي است. اين همون قدمهاي نخستين شكاف در زمان است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر