- سفر
يك شعرِ فوق العادّه زيبا از سركارِخانم ليلي گلزار ديدم كه حسابي من را به فكر انداخت. برات مي نويسمش تا هميشه داشته باشيش:
عشقِ من، در سفرِ عشق، خطر بايد كرد سينه را بر سرِ مقصود، سپر بايد كرد
از شب و ظلمت و ظلم، نبايد ترسيد تا به خورشيد، فقط ذِكرِ سحر بايد كرد
به حساب دل از اين راه، خبر بايد داشت و جهان را هم از اين راه، خبر بايد كرد
تيغه پهن اگر از رگِ جان داشت گذر عاقبت از لبه تيغ، گذر بايد كرد
موج در موج اگر شاهد دريا باشيم قطره قطره به دلِ دوست، اثر بايد كرد
از سفر جز هنر عشق نبايد آموخت از دلِ خود به دلِ دوست، سفر بايد كرد
يارِ من چرخ به دلخواه نخواهد چرخيد تا بداني به چه تدبير، هنر بايد كرد
فتحِ اين قلّه آزاد به آساني نيست عشقِ من، در سفرِ عشق، خطر بايد كرد
- ياد
هيچ مي دوني: كسي را كه با او خنديده اي فراموش خواهي كرد امّا كسي را كه با او گريسته اي هرگز نمي تواني از ذهن بيرون كني؟
اين چيزي بود كه ديروز رندانه آموختم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر